Ethnosyntax؛ رویکرد فرهنگی در مطالعه دستور زبان

آنا ویِرزبیکا، زبان شناس لهستانی، بود که در سال ۱۹۷۹ برای نخستین بار اصطلاح “ethnosyntax” را باب کرد.
از نظر او و همفکرانش، ساختارهای گرامری زبانها از لحاظ معناشناختی، قراردادی نیستند و معناهای آنها کاملا وابسته به مفاهیم وسیعتر فرهنگی در هر قوم است.
این نگاه به “نحو” در واقع رویکردی است که طی آن گرامر را به عنوان یک “حامل فرهنگی” میشناسد. مراد از “فرهنگ” در اینجا، مفاهیم و معانی و اندیشه های به اشتراک گذاشته شده نزد یک قوم است.
کلیفورد گیرتز از منظر انسان شناسی، فرهنگ را الگوهای معنایی تجسم یافته در نمادها تعریف میکند که در یک روند تاریخی انتقال مییابند و در قالب مفاهیم نمادین از نسلی به نسل دیگر منتقل میشوند. این سیستم نمادپردازی معنایی نه تنها باعث ارتباط میان انسانها شده، بلکه در گذر زمان منجر به توسعه ی بینش و نگرش آنها به مقوله ی زندگی میگردد. حتی سریکانت سارانگی، بر این نوع تعبیر از فرهنگ، برچسب “semiotic” (نمادشناسی/ نشانه شناسی) گذاشته است.

منطق دانشمندان در تلاش برای فهم تغییرات و دگرگونیهای زبانی طی زمان (از یک دوره ی تاریخی به دوره ی بعد) این است که:
شناخت تغییرات صورت گرفته در خصوص ابعاد مختلف رشد و توسعه ی زبانها، نقش کلیدی را دارد که قفل درهای شناختِ طبیعتِ موجودی به نام نوع بشر را میگشاید و در عین حال پرده را از ابهامات درخصوص رشد و تکامل جوامع انسانی کنار میزند.
به قول میشل آگار، تعبیر فرانتس بوآس از “زبان” که آفریننده ی زبان شناسی توصیفی-ساختاری طی مطالعاتش در زمینه ی فرهنگ و انسان شناسی گردید، این بود که: زبان صرفا بخشی از میدان تحقیق انسان شناس است که هدف او چیزی نیست جز شناخت فرهنگ.
در این نگاه که از سوی بوآس و شاگردانش دنبال میشد، زبان شناسی با وجود پیشرفتهای باارزشش، اما همچنان، بخشی از انسان شناسی محسوب میشد نه حوزه ای مجزا. از منظر این دیدگاه، زبان شناسی نقش ناقل یا رسانه را ایفا میکند.

نمادگرایی و ارتباط را دو سنگ بنای انسان شناسی فرهنگی میدانند. بی شک انسانیت در یک روند دائمی از اشکال مختلف ارتباطاتِ میان گروهی و داخل گروهی تعریف میپذیرد.
اساس سرشت بشر با برقراری ارتباط و نگهداشتن آن از طریق زبان و نیز توانایی زبان در خلق نمادها شکل گرفته است.
نمادها مدام به اشتراک گذاشته میشوند؛ بنابراین مطالعه ی آنها و مطالعه ی ارتباطات درواقع دو روی یک سکه هستند.
اگر نمادی خالی از کنش و معنای ارتباطی باشد، بازخوردی از سوی جامعه نخواهد داشت. ارتباط نیز به خودی خود یک وضعیت نمادین است که هیچ جنبه ای از آن نمیتواند خنثی و بی تاثیر باشد.
درواقع، طبیعت “ارتباطی” نمادها و “نمادگرایی” محتوم هرگونه کنش ارتباطی، شالوده ی بسیاری از مطالعات انسان شناختی را شکل میبخشد.

حضور دائم و گسترش همه جانبه ی اینترنت و فضای مجازی همراه با قدرت فوق العاده ی ارتباطی آن، بی تردید آفرینش اشکال نوین “نمادین” را ضروری میسازد‌. آنچه در این مسیر چالش زاست، نه عناوین و مفاهیم جدید از ابزارها و سیستمهای عامل (نظیر بلاگ و سِلفون)، که بیشتر گسترش لجام گسیخته ی پدیده های نوینی چون بلکبری و ویکی (WiKi) در میان کاربران است.
از جلوه های بارز این روند، نبود انسجام گروههای اجتماعی درگیر در این جریانات متلاطم است. میلیونها کاربر از سراسر جهان با تمام توان و انرژی درگیر آفرینش اصطلاحات جدید، مفاهیم نو و برنامه های تازه هستند.
انسان شناسان قبول دارند که تغییرات “شتابان” فرهنگ را باید به عنوان بخشی از واقعیت فرهنگهای معاصر پذیرفت و همچنان محافظه کارانه زیر چتر “فرهنگ پذیری” این تغییرات را رصد میکنند. اما حقیقتاً صفت شتابان برای نسل جدید معنایی دیگر دارد و واقعاً انسان شناسان در قبال این تغییر و تحولات ساعتی و بی حساب، آنهم از سوی جماعتی غیرقابل شناسایی از انبوه کاربران چه میتوانند انجام دهند؟
این سرعت سرسام آور در تعاملات انسان امروزی فحوایی نمادین پیدا کرده است: از کوتاه شدن و مختصرمفید شدن واژه ها تا جای ممکن که گاه تا حد اشارات از پیش دانسته، پیش میرود؛ تا طرحواره ها و اشکال مخفف و کوته نوشت گونه به جای استفاده از ترکیبات و شبه جملات بلند و نیز ابداع شکلکهای متنوع در ازای واژه ها و مفاهیم خاص احساسی و هیجانی و تفریحی و بکارگیری آنها حتی به جای علائم سجاوندی در قالب تصاویر نمادین شده و کاملاً آشنا.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *