پزشکی و فرهنگ

تاریخ تکامل بشر از میلیونها سال پیش تا به امروز شامل تکامل همزمان دو بعد جسمی و فرهنگی این موجود در گذر زمان بوده است. در واقع، تعریف انسان با معرفی و شناخت توامان بعد فیزیکی یا جسمانی وی در کنار بعد فرهنگی و اجتماعی اش امکان پذیر است.
درک انسان از خود به عنوان موجودی متمایز با شناختش از “تن” خود آغاز میشود. این تن منفرد قالبی است از یک جسم ملموس و مرئی با فیزیکی مشخص، و یک روان سیال با حضوری دائمی اما نامرئی.
در حقیقت، تن آدمی متشکل از یک جسم بیرونی و یک روان درونی است که کلیت آن در فضایی به نام محیط زیست تبیین میشود؛ محیط زیستی که خود با ارکانی خاص تعریف میگردد مثل: آب و هوا، بافت اقلیمی، پوشش گیاهی و جانوری، و رابطه ی پیچیده و مستحکم شکل گرفته با عناصر و ارکان این محیط در طول اعصار.
این رابطه اساس تفکر و ساختار ذهنی فرد را از تن خود در محیط پیرامونش میسازد، چراکه هرچه آموخته و می آموزد و هر آنچه بدان خو گرفته و عادت کرده است، او را تعریف میکند.
این چهارچوب همان چیزی است که به آن “فرهنگ” میگویند. زبان، باورها، آداب، نگرشها، و کنشها از جمله اجزای این فرهنگ به شمار میروند که گرچه غالباً اکتسابی اند، اما در بیشتر مواقع بروزی ناخودآگاه دارند که خود محصول تکرار است.

ساختار ظاهری جسم انسان بر پایه ی تعادل متجلی میشود و همین موضوع بن مایه ای کهن در ذهن بشر ایجاد کرده تا معیار سلامت خود را نیز بر اساس تعادل تعریف کند و هرگونه انحراف از این تعادل “ناخوشی” تلقی شود.
اما این معیار تعادل خود بر چه اساسی تعریف میشود؟ مرز بروز حس ناخوشی در کجاست؟ مراتب حادتر همچون رنجوری و درد تا چه سطحی تحمل و معنا میشوند؟ اینها پرسشهایی است که پاسخ به آنها صرفاً در چهارچوب فرهنگی پاسخهای متفاوت و متنوع خواهند یافت. چه بسا آسیبی عمیق و تداوم یافته نزد افراد یک اجتماع پدیده ای عادی تلقی شود، در حالیکه در اجتماعی دیگر به عنوان یک فاجعه تعبیر میشود. این معیارها را تا سطوح فردی و شخصیتی هم میتوان تقلیل داد، که در هر صورت آنچه سازنده و پردازنده ی آنها محسوب میگردد، همانا فرهنگ است.
بی تردید، نگاه یک ایرانی به آبله مرغان، علت پیدایش آن، نحوه ی درمان، چگونگی مراقبت، جلوگیری از سرایت و “تجربه ی ذهنی و عملی” در مورد آن، با نگرش و تعامل یک پانامایی از این بیماری بسیار متفاوت است.

آبله مرغان در طول تاریخ برای یک ایرانی پدیده ای شناخته شده، تجربه شده و معنادار بوده است؛ بروز آن در فرد (معمولاً در کودک)، عجیب و دهشتناک تلقی نمیگردد؛ حس ندامت و احساس گناهکاری به شخص و اطرافیانش دست نمیدهد؛ همگان آن را تحمل کرده و به کودک خود نیز آموزش میدهند تا آن را به عنوان بخشی از مراحل تکامل و بلوغ جسمانی خود بپذیرد؛ بنابر این، آستانه ی تحمل و قبول عوارض ناخوشایند آن بسیار بالاست و غالباً چندان جدی گرفته نمیشود و خللی در مسیر زندگی اجتماعی فرد و خانواده ی او به بار نمیآورد. فرهنگ جمعی آن را میپذیرد و با آنکه کودک برای ممانعت از سرایت بیماری به نوعی در خانه قرنطینه میشود، اما هرگز داغ ننگ بر پیشانی او و خانواده اش محسوب نمیگردد. به همین خاطر خانواده از افشای بیماری کودک خود واهمه و ابایی ندارد، و حتی اطرافیان و سایر دوستان و بستگان را در مناسک احتمالی مرتبط با سیر بیماری و بهبود آن شراکت میدهند.
گاه این بیماریهای بومی چنان «مردمی» شده اند که به نوعی برای آنها آیینهای تشرف قائل میگردند. بچه ی ایرانی اگر سرخک نگیرد و مناسک مرتبط با آن مثل پختن آش و غیره اجرا نشده باشد، حتماً سؤال برانگیز است. حتی پاسخ در این موارد از پیش مهیا شده و آن اینکه: حتماً سرخک یا مخملک گرفته و شما متوجه نشده اید (که البته اصلاً توجیه بیراهی نیست)

ابتلا به حصبه خطرناک تلقی میشود اما ننگ و گناه یا اتفاقی عجیب و غریب نیست (بگذریم از همه گیریهای گسترده با تلفات سنگین که در صورت بروز حتماً به کیفر گناهان جمعی نسبت داده میشدند). اما آیا در همین فرهنگ ایرانی نگاهی مشابه درخصوص بیماریهای مقاربتی مثل سوزاک (آتشک) با وجود پیشینه ی نسبتاً طولانی آن وجود دارد؟ یا مثالی امروزی تر آن ایدز است. آیا واکنش فردی و جمعی نسبت به بیمار مبتلا به ویروس عامل بیماری ایدز در فرهنگ ایرانی همان است که نسبت به ویروس عامل فلج اطفال دیده میشود؟ در اینجا، معیارهای تعادل و برهم خوردن آنها، همگی در جهت مثبت، دلسوزانه و انسان دوستانه تعبیر و توجیه و تصحیح میشوند، در حالیکه در مورد ایدز یا سیفیلیس با هجمه ای از سرزنش، تهمت، نفرت، خشم و وحشت روبرو هستیم. این بخشی از فرهنگ است: غریبه هراسی و قدرت هراسی. ایدز و سیفیلیس همانقدر برای ما ترسناک و منفور بوده است که آبله و حصبه برای ساکنان قاره ی آمریکا. ما از هپاتیت ب و ث چون غریبه اند و قدرتمند، فقط نمیترسیم، بلکه متنفریم (نه تنها به خاطر از پا انداختن انسانها، بلکه به خاطر تابوهایی که حول و حوش آنها وجود دارد)؛ اما در عین حال، رفیق شفیق هپاتیت آ هستیم (بدون آنکه خود بدانیم)، چون همه ی ما حتماً به آن مبتلا شده ایم، پس دیگر عذاب وجدان و تنفری در کار نیست. فراموش نکنیم که همین هپاتیت آ در فرهنگهای غربی عنصری نامطلوب و وحشت آفرین به حساب میآید.
نگرش فرهنگی به ناخوشیها و رابطه ی فرهنگ با سلامت، تنها محدود به بهداشت جسمانی نمیشود، بلکه برعکس، بیشترین نمود آن را در رابطه با اختلالات دِماغی یا به اصطلاح روحی و روانی شاهدیم. مرز تعاریف، سبب شناسی، تشخیص و راهکارهای درمانی درباره ی این اختلالات بسیار باریک و در عین حال موسع است، تا جاییکه در فرهنگهای متنوع موجود در یک بستر محیطی و جغرافیایی واحد نیز شاهد تفاوتهای نسبتاً عمیق معنایی و شناختی در این عرصه هستیم. واکنش فرهنگی ساکنان نواحی مرطوب و پرباران شمالی در قبال اختلالات مشابه، با پاسخ مردمان ساکن در مناطق گرم و خشک حتماً متفاوت است؛ هرچند، گاه باورهای مشترک ممکن است به رفتارهای همانند، بخصوص در درمان و مراقبت از بیماران، بینجامد. جدا از اقلیم، زبان، دین، سنتها و جهان بینی، نقشهای تعیین کننده در واکنش و نگرش مردم هر منطقه به ناخوشیهای جسمی و روانی دارند که بازشـناخت آنها، ضـرورتی جدی در برنامـه ریزیهای بهداشتی و درمانی جوامع گسترده و متنوع نظیر ایران محسوب میشوند. بدون شک، بکارگیری روشهای ثابت و یکسان نظامهای بهداشتی نوین غیربومی، بدون در نظر گرفتن فرهنگ (و فولکلور) منطقه ای، کمترین تأثیر را در ارتقای سطح بهداشت و سلامت جوامع خواهد داشت؛ چیزی که با وجود صرف هزینه های سنگین مادی، نظاره گر آن هستیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *